حال روز خودمه که دارم با خدا ...
هر وقت اومدم ، ایستادم ، اومدم نماز بخونم ؛
خواب خفیفی بر من انداختی ، چرا این کار را کردی؟
خوابم برد ، فکر همه چیزم بودم ، غیر تو !
حال مناجاتم از من گرفتی ،
هر موقع خواستم یه جای برم، یه بلیّه ای بر من نازل شده که نتونستم برم؛
پرده ای قرار دادی بین من و خدمت خودت ؛
شاید منو در خونت دور کردی ،
شاید دیدی که من تو را سبک می شمارم حق تو ، منو دور کردی ؛
شاید دیدی من رومو از تو برگردوندم ، تحویلم نگرفتی ؛
شاید دیدی که من شکر نعمتت را بجا نمی آورم ، محرومم کردی ؛
شاید دیدی که من با غافلا می گردم ، منو از رحمت خودت نا امیدام کردی ؛
شاید دیدی که تو مجالس باطل شرکت می کنم ، بین منو بطّالین انس ایجاد کردی ؛
رفیقام همه بد از کار در اومدن ، نه اونای که با من هستن تو مجالس مذهبی ،
اونای که بیرون از دایره اهلبیت هستن ؛
شاید نمی خوای صدامو بشنوی ، منو از خودت دور کردی؛
شاید دیدی که من بی حیا هستم ، مجازاتم کردی ؛
ای خدا من اگر این شبها منو ببخشی پسندیده ام ، چون قبل از من خیلی ها را بخشیدی ؛
اولین بارت هم نیست که گناه کار را می بخشی ، آخرین بارت هم نیست ، این غصه سر دراز داره ؛
من از تو فرار کردم ؛
اما این شبها در خونتون اومدم ( شبهای رمضان) ؛
آی خدا
با تو صفا نکردم بر تو وفا نکردم روز و شبم گناهه از تو حیا نکردم
آمدم خدا ، چون غریب و دل شکسته
آمدم خدا ، شرمگین و سرشکسته
خدایا تو را به سر شکسته کربلا گناه هانمو ببخش ؛
|
+| به قلم سید جمال در جمعه سی ام شهریور 1386
|